تبليغاتX
مردي از آسمان

مردي از آسمان

تنهايي عليه تهايي!

کسی نیست!


کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:37  توسط تنها  | 

یه حرف.

 

گاهی به خودم ،

                     نسلم ،

                             هدف هامون ،

                                              معیارهامون،

                                                           به الگوهامون شک می کنم !
به کجا باید می رفتیم و کجاییم؟
خواستن چی بسازن و به کجا رسیدن ؟
واقعا باید کدوم رو انتخاب کرد؟
               اسلام و تمدنی که بزرگان میگن ؛
                                                 و یا دینی که اکثریت دارن ؛
                                                                      و یا تلفیقی از هردو ؟
ولی هیچ گاه از حقیقت نمیتونم چشم پوشی کنم
چون همیشه سعی می کنم با عقلم جلو برم نه با گوش ها ...


+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:31  توسط تنها  | 

فلسفه ... زندگیی...

 

هر آدمی یه خصوصیت منحصر به فردی برای خودش داره.
خصوصیت و شخصیتی که اون فرد رو از بقیه جدا میکنه
شاید متانت و وقار ... شاید سر به زیر بودن و خود ساختگی ات ؛
نمی دونم ولی وقتی به خودم نگاه میکنم تو رو می بینم
خیلی شخصیت زیبایی داری که با بقیه فرق میکنی شاید به همین خاطر

ازت خوشم میاد
.
.
ولی گاهی از خودم متنفر میشم ... نه به خاطر تو ؛
به خاطر روحیه ها یا به این دلیل که بعضی از ویژگی های شخصیت اطرافیان رو ندارم
نمی دونم واقعا درسته یا نه ولی به این نتیجه میرسم که من و شخصیت من از خیلی از انسان ها جداست به دلیل نداشتن همون ویژگی ها .
به همین خاطر با بقیه فرق می کنم ؛ به خاطر نوع خاص علایقم ... تفکراتم...
تفریحاتم...و هزار مسئله دیگه .
گاهی کارهایی انجام میدم و یا دنبال اطلاعاتی میرم که کمتر کسی حاضر به انجامش میشه ؛
ولی گاهی هم در مواردی مثل امروز کم میارم ... چون واقعا در جامعه یه احمقم !
شاید چون کمتر روابط اجتماعی رو بلد شده باشم ؟
یا شاید چون همیشه در عالم خودم سیر کردم ، دنیایی که گاهی با جامعه بیرون بیگانه است .
ولی در انتهای تمام این تفکرات به این نتیجه میرسم و به خودم میگم قدر خودت رو بدون چون واقعا با بقیه فرق میکنی و اگه بخوای به هر چیزی میرسی !(البته خواسته های منطقی)
.
.
.
شاید به همین دلیل به تو خیلی علاقه مند شدم ؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 23:30  توسط تنها  | 

عشق چیست؟

عشق...
بخشیدن است هنگامی که فراموش کردن سخت می نماید,
دستگیری است و رها نکردن
امیدوار که فردا چون امروز پرشکوه خواهد بود,
بازگویی رازها و نجواها
و لذت بردن از شب های غرق در ستاره
و از همه مهمتر,
عشق
آن است که بدانی که دیگر تنها نخواهی ماند. ادیث شافر لدر برگ
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:58  توسط تنها  | 

تنهاگاه تنها

امشب میخوام برم یه جایی
یه جای خیلی خوب ، یه جای دنج
البته بار اولم نیست ؛ خیلی وقتا رفتم ... میشه گفت خلوتگه منه!
یه جایی که هیچ کس نیست تا خلوت ام رو بهم بزنه
البته گاهی صدای ماشینی از دور ؛
خش خش برگای روی زمین ؛
زوزه باد لابه لای حنجره درختا ؛
یا پارس سگ نگهبان از دور ...
این سکوت رو کمی به هم میزنه
آخه ساعت حول و حوش 10 یا 11 اس دیگه
هوا تاریکه ؛ اگه شانس داشته باشم ماه بالا سرم باشه که دیگه 
اون هم اگه حوصله داشته باشه با چند ستاره خوشکل میاد پائین
و به حرفام گوش میده
میشینم کنارش ، بهم میخنده
میگه داداش من دیوونه شدی؟
میگم نه ... مگه بده من بهت سر میزنم!؟
مگه بده من گاهی به جای خونوادت میام به دیدارت؟
میدونم خوشحال میشه ... ولی مطمئنم از وقتش زیاد راضی نیست
شروع می کنم به درد دل ... میگم ؛ میگم ؛ میگم
تا خسته بشم ؛

ولی اون هیچی نمیگه ؛ فقط به حرفات گوش میده
یعنی میگه ؛ جوابم رو میده ؛ ولی گوش دل منه کره
گوش دل منه که نمیفهمه !
گوش سرم که دیگه هیچی !
بد نیست ...خوش میگذره ؛ آخه حرفات جای دوری نمیره
چون پارتیش کلفته ؛ میگن نظر میکنه به وجه اله
اینجا راحتی ؛ بی اراده بغضت میشکنه
اونم فقط نیگات میکنه
به این فکر میکنی که چرا اون رفته ؟ برای دفاع از کدوم ارزش ؟
گاهی هم میرم آب میارم و یه دستی به سر و روش میکشم !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:57  توسط تنها  | 

خدا نگهدار دوست

دوستان عزیز این نوشته را تقدیم میکنم به تمام عاشقانی که عشقشان تنهاشون گذاشته:به آسمان مینگرم وسرود جدایی را میخوانم و فکر میکنم چه چیزی را باید بر روی کاغذ بیاورم تا برای یادگاری باقی بماند به ناچار و رو به عادت دیرینه قلبم را میشکافم و قطره خونی را به نام سلام بر روی کاغذ می آورم شاید در این زمان و با گذشت آن از نظر شما محو و نا پدید شوم.
شاید مثل یک تخته سنگ کوچکی باشم که بر روی او غبار و خاک فراموشی کشیده شده پس بزار از خود یادگاری برای تو دوست مهربانم برجای بگذارم تا اگر روزی به یاد جدایی افتادی و برای آن قطره ی اشکی که از دیدگانت فرو ریخت آنگاه نوشته را بردارِِ زیر لب زمزمه کن تا به یادم افتی و دوست فراموش شده ات را به یاد آوری.
آنقدر خوب و عزیزی که هنگام وداع حیفم آید حتی به خدا بسپارمت
یاد آن روز که در صحفه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم...
تقدیم به کسی که هرگز نمیرود از یادم ...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:56  توسط تنها  | 

عشق

 
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:56  توسط تنها  | 

دوست...

همیشه دوستت دارم
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:55  توسط تنها  | 

توخدایی...

يا هو

توخدايي و من ...

تو كه جان ميبري از جانم

اي نگارنده ي عشق بر لبانم

اي خالق عشق وروح و جان

اي كاشف اين جهان آني

تو خدايي تو خدايي

من كه تنها مني از تو هستم

تو كه تنها خودي از خود هستي

تو كه بالاتراز اين افلاكي

سازنده ي اي جهان پاكي

تو خدايي تو خدايي

تو همان خالق آبي و هوايي

گرداننده ي اي جهان و آني

سررشته ي پاكي و وفايي

تو خود خدا خدايي

تو مرا مي فهمي

من همان بنده ي نا شكر زمانم

من همان هيچ كه هيچم

شكر تو را شكر كه هيچم

تو خود لطف و عطايي

من اگر سوي تو آيم

تو خودت پيش من آيي

تو اگر هرچه بخواهي من همانم

ليك بدانم كه كه همانم كه همانم.......

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:54  توسط تنها  | 

فریاد تنهایی

              «« يا هو»»

روزي ميرسد

نه به خورشيد نگاه ميكنم

ونه اشكي نخواهم ريخت

از براي ماهي تنگ

فرياد خواهم زد

بياييد بياييد

دُر آوردم ، دُر معرفت

بياييد و بگيريد

بياويزيد به خود

به نشانه ي با معرفتي

اگر آمد پسر خوش سيميا و عياّر زمان

هيچ نگوييد چه كرديدو چه خواهيد كرد!

پسرك سر شاخه ي سبزمعرفت است

پسرك آخر عشق و عفت است

پسرك شاخه ي آموزش معرفت است

ليك بياموز كم است!

گوش دهيد گوش دهيد!

 اي همه بي معرفتان گوش دهيد

اي كه مادام دم از معرفت خويش زني گوش بده!

تو اگر دُر مرا گردن آويزشدي

دُر من دُر نيست

ليك دَر است

دَري سوي رهايي از امثال پسرك

به شما شايد اگر دُر دادم

ليك اگر خوب نگر باشيد

دانيد كه من خود سوخته ي معرفتم

ليك هنوز

در پي چيدن شاخه ي معرفتم....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:53  توسط تنها  |